همسایه کتابخوان مااحمد راسخی لنگرودیهمسایه روبرویی ما بود. مردی نسبتا پیر سر به زیر که کمتر در کوچه و خیابان آفتابی میشد. روز و شبش در چاردیواری خانه میگذشت. گهگاه از پنجره شمالی چشمم بیاختیار به اتاقش میافتاد. پرده پنجرهاش انگار اضافی بود. چهار فصل سال جمع بود. ابایی نداشت از اینکه از اطراف دیده شود. نشان میداد تک و تنهاست. اصلا ندیدم کسی وارد خانهاش شود. روزگار را با برنامههای مرتب و تعریفشده خود میگذراند. بیشتر مواقع او را در حال مطالعه میدیدم، به صورت درازکش و بر روی تخت، عمود بر پنجره. نشان میداد خوانندهای کاملا افقی است! گاهی هم مینشست پشت میزی پر از کتاب دقایقی مینوشت. اما چنانکه گفتم بیشتر افقی میخواند.صبحهای خیلی زود میآمد روی بالکن و یکراست میرفت سراغ قفسهای قناری که بر تن دیوار آویزان بود. با زبان ما آدمها با قناریها حرف میزد: «سلام. صبحتان بخیر. چطورید؟ً! برایتان خوردنی آوردم. یک شکم سیر بخورید. روز خوبی را برایتان آرزو میکنم.» آنها هم با بالا و پایین رفتن و صدای چهچه خود به حرفهای پیرمرد واکنش نشان میدادند. به نظرم تعداد قناریها دو جفت میشدند. هر جفت در یک قفس. پیرمرد دقایقی خود را با آن قناریها مشغول میداشت.عجلهای هم برای این کار نداشت. با آرامش کامل قفسشان را تمیز میکرد. استوانه آب و ظرف غذایشأن را پر میکرد. میایستاد و محو تماشایشان میشد. پس از آن نوبت صبحانه خودش فرامیرسید. میرفت آشپزخانه برای خوردن چاشت صبحگاهی. دقایقی بعد همان کار هر روزهاش را به عبارت خواندن و نوشتن تکرار میکرد.باری، هر روز او را در همین وضعیت میدیدم. به ندرت پیش میآمد برای خرید یا پیادهرویِ عصرگاهی از انزوای سرسختانهاش بیرون بیاید. حداقل من نم راسخي لنگرودي...
ما را در سایت راسخي لنگرودي دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 11:15
احمد راسخی لنگرودیدر طول تاریخ نشر از آثار گرانسنگی میتوان نام برد که به علل و اسبابی گم شده یا از بین رفتهاند. آثاری نفیس و ارجمندی که هر یک به سهم خود میتوانستند به منزله درخشانترین یادگارهای نامآوران تاریخ و بزرگان اندیشه، برگ افتخار و سربلندی برای فرهنگ این مرز و بوم بیافریند و سرمایههایی پُرقدر و نشان برای خیل فرهنگدوستان و پژوهشگران به ارمغان آورند. دریغا، جایشان امروزه در کتابخانهها خالی است. روزگاری هر یک برای خود جهانی بودند و چون خورشید به اطراف پرتو میافشاندند؛ دریغا که به عللی مفقود شدند. حال آنکه میتوانستند همچنان باشند و جاودانه بر بام اندیشه آیندگان بتابند و عطش جویندگان دانش را سیراب گردانند. پارهای از این آثار اگر میماندند و در دسترس محققان قرار میگرفتند همچون نگین بر تارک فرهنگ و ادب پارسی میدرخشیدند؛ صد افسوس جای این نگینهای گرانسنگ در حوزه نشر برای همیشه خالی است. دریغا که تنها یاد و نامشان در ذهنها باقی است.از جمله آثار فرهنگی ما ایرانیان که تیغ تیز حوادث بر تن آن نشست و بر اثر آن دیگر قدرت ایستادن نیافت، از هرچه که بگذریم از آثار مورخ و ادیب نامدار و برجستهای چون ابوالفضل بیهقی، مورخ و نویسنده ایرانی در سده چهارم و پنجم هجری نمیتوان گذشت؛ كسی كه با قلم قدرتمند و استوار خود آمده بود تا «داد تاریخ را به تمام بدهد» و تاریخ پایهای بنویسد و بنایی بزرگ افراشته گرداند، «چنان كه ذكر آن تا آخر روزگار باقی ماند».[۱]زهی تاسف که بخشهایی از آثار این دبیر محتشم و شخصیت نامآور تاریخ چونان دفینهای بهاءدار و ارزشمند در کوران تلخ حوادث و دالانهای پُرپیچ و خم تاریخ، بیرحمانه به كام مرگ رفت و آیندگان را برای همیشه به حسرت و آه نشاند. اثری كه به عنوا راسخي لنگرودي...
ما را در سایت راسخي لنگرودي دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: جمعه 12 مرداد 1403 ساعت: 5:15
احمد راسخی لنگرودیگاهی اوقات هوس میکنم کتابهای قدیمیام را یک بار دیگر مرور کنم. همان کتابهایی که همنشین دوران جوانیام بودند. تمام جوانیام با آنها سپری شد. هنوز برخیشان را در کتابخانه خود دارم و البته برخیشان را هم نه. هر وقت چشمم به یکی از آنها میافتد من بیجان و قدیمیام پررنگ میشود. حیث تاریخیام عجیب به کار میافتد. از شما چه پنهان گاهی هم وقتی میبینمشان آرزوی رویدادهای گذشته را میکنم. دلتنگ آن زمانها میشوم. مثل خیلیها مغزم تمایل دارد همه آن روزها را با تمام تلخیهایش رمانتیک کند و بنشاند در ویترین تماشا. راستش با یادآوری خاطرات گذشته احساس گرما میکنم. هویتم را از این طریق به دست میآورم. دیدن تصاویر گذشته حالم را خوب میکند؛ احساسی غمانگیز همراه با شادی. حتما میگویید جای یوهانس هوفر آن پزشک سویسی خالی که در چنین مواقعی یک انگ نوستالژی بر تو بچسباند! همینطوره. هیچ بعید نیست داروی خوراکی هم برایم تجویز کند! چه کنم شاید این خصوصیت پیری است که میخواهد همه چیز گذشته را با چشم رمانتیک نظر کند و از گذشته عصر طلایی بسازد.هنوز یکی از این کتابهای قدیمی را باز نکرده مشتی خاطرات قدیمی به طور سایه روشن میریزد توی ذهنم. خاطراتی که مرا با خود میبرد به چند دهه گذشته. به آن دورانی که همه اعضای خانواده در خانه حضور داشتند. خانه پر از سر و صدا و رفت و آمد بود. آن خاطرات شبهای بمبارانهای هوایی تهران و قطعی برق و شنیده شدن صدای آژیر ممتد در رادیو. حضرت مستطاب برق که پس از چند دقیقه خاموشی سر و کلهاش پیدا میشد انگار برای ما یک دنیا شور و هیجان میآورد. اعضای خانواده در صحن خانه به جنب و جوش میافتادند. زندگی از سر گرفته میشد. پنداری سالهای سال در خاموشی بودیم و حال راسخي لنگرودي...
ما را در سایت راسخي لنگرودي دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 13:11
ما را در سایت راسخي لنگرودي دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 13:11
ما را در سایت راسخي لنگرودي دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 13:11